قلبی نوازنده‌ دريا

پارمیس کوچولو داره زود بزرگ می شه!
نویسنده : ملیکا شریعتی یار - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳٩٠
 

زادروز پارمیس کوچولوی خوشگلم دیروز در خانه ی مامانیش(مامان من) برگزار شد. کمی دیرتر البته.

پارمیس جانبغلماچ لباس سپید زیبایی پوشیده بود به رنگ ابرها

به رنگ بال فرشتگان

به رنگ دل خودش

به رنگ  آیینه ها

به رنگ روز

به رنگ فرداها

پارمیس جان عمهماچ، آرزو می کنم فرداهایت همه پاک و سپید باشند. وقتی بزرگ شدی و وبلاگت را خواندی یادت باشد تلاش کنی تا روز هایت را به رنگهای پاک و شاد رنگ آمیزی کنی. الان خیلی زیبا و متفاوت نقاشی می کنی... روزی که بزرگ شدی هم نقاش باش! خالق باش! بیافرین! روزهایت را زیبا بیافرین عزیز دل عمه! یادت باشه که عمه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوستت داره! هماره مانا!قلب


 
 
چند عکس ملوس دیگر از عروسک عمه، پارمیس خوشگلم:
نویسنده : ملیکا شریعتی یار - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٩
 

 

 


 
 
این هم عکس پارمیس خوشگل عمه:
نویسنده : ملیکا شریعتی یار - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٩
 

فدات بشه عمه.... عزیز شیرین زبونم!قلببغلماچ


 
 
پارمیس خیلی بزرگ شده... خیلی هم خانم شده!
نویسنده : ملیکا شریعتی یار - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٩
 

درود...

می دونم!!!! می دونم!! خیلی وقته چیزی ننوشتم. و از پارمیس کوچولوی خوشگل همه بی خبرند!خجالت شرمنده ام.

پارمیس جون... که من خطابش می کنم پارمیس جونم، خیلی ناز و مامانی شده...و یک دنیا شیرین و دوست داشتنی! همه ی خانواده ی ما عاشقش هستند! من که می پرستمش!قلبماچبغلعمه فداااااااااات!

اصولاً 5شنبه و جمعه ها میآید خونه ی مامانی( یعنی خونه ی مامان من)... و این روزها برای من مثل روزهای بارانی است که امید می بارد! به عشق پارمیس جونم می روم خانه ی مامانم . او هم با اشتیاق و ذوق کردنهای بچه گانه می دود جلوی در و با خوشحالی فریاد می زنه: عمه اومده ه ه ه ه ه... مامااااااانی ی ی ی عمه جون اومده!   و بعد همدیگه رو محکم بغل می کنیم.بغل ای جانم عمه جان! دیروز به آقا مهدی، پدرش و برادر من می گفت: بابا عمه اومده، دلام تردی؟ ( یعنی: سلام کردی؟)لبخند

مهدی برادرم شیفته ی پارمیسه! همه به او وابسته ایم!  ....

پارمیس از وقتی یک سال و نیمه بود، شروع به نقاشی کشیدن کرد. فوق العاده باهوش و نخبه است! دیروز به او یاد دادم که اجسام را بگذارد جلویش و سعی کند آنها را خوب نگاه کند و بعد نقاشی کند. . . نخست می گفت:" شما بتش!" یعنی: شما بکش! 3 تا برایش کشیدم تا جسارت پیدا کرد و خودش کارم را ادامه داد. تشویق خوب همه می دونند که ذوق و استعداد و هوش سرشارش به عمه اش رفته خوب!چشمک

دوستت دارم پارمیس عمه! آرزو می کنم لئوناردیا داوینچیا شوی! ( مونث لئوناردو داوینچی!)قلب هر روز بامداد برای شما و ستایش کوچولو ( دختر عمویت) دعا می کنم که آتیه ای درخشان داشته باشید... دلبندم.فرشته

 


 
 
پارمیس کوچولو
نویسنده : ملیکا شریعتی یار - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧
 

 

امروز می خواهم کمی برایت بنویسم. مامان و بابای عزیزت میگویند که توی خونه مدام می گی :عمه! عمه میه! یعنی : عمه ی منه! بعد دست بابات که داداش منه رو می گیری و می بری سمت در و مدام می گی بییم عمه! یعنی: من رو ببرید پیش عمه!

بعد هم که میای اینجابغل...وای وای وای ! از همه چیز می خوای سر دربیاری!سوال

در کتابخونم رو باز می کنی و همه چیز رو در کمتر از چند ثانیه ....آخ می ریزی وسط اتاق... و بعد هم البته چون که دختر خیلی خوبی هستی همه رو برای عمه جونت جمع می کنی..خیال باطل. بعد هم من باید بغلت کنم و هر چی عکس و پوستر هست رو برات توضیح بدم . و توی ناز نازی هم با دقت به همه ی حرفای عمه ات گوش می کنی و با انگشت کوچولوت عکس بعدی رو نشون می دی و می گی: تیه؟ یعنی: چیه؟ شاید هم می خواهی بگی که: کیه؟

خدا نکنه که من مشغول درس خوندن باشم...گریه چون در اون صورت تمام کتابها و جزوه هام با تصاویر پیشی و هاپو و تلاغه و عمه مزین می شند! حالا این که عمه رو هم در ردیف و پیشی و هاپو و تلاغه قرار می دی از لطف خاصی است که به من داری دیگه!ابرو...الهی عمه فدای اون شیطنتهات بشه!قلبماچ قلبماچ!قلبماچ قلبماچ


 
 
شیرین عسل...
نویسنده : ملیکا شریعتی یار - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦
 

پارمیس کوچولوی عزیز ما  (در ۱۷ خرداد ۸۶  مصادف با  ۷  ژوئن ۲۰۰۷ ) با به دنیا آمدنشآسمان زندگی خانواده ما را آفتابی کرد و قلب کوچک پر مهرش از اعماق چشمه یی دریایی سر به دشت زندگی تپید..